حكيم ابوالقاسم فردوسى
101
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خواهد شد . زال به شنيدن اين پيام با لشكرى پيگار جوى ، شتابان رو به زابلستان نهاد . چون به مهراب رسيد او را به سبب تدبير نيكويى كه به كار برده بود نواخت . گفت : امشب من نزديك سپاه دشمن مىروم و ضرب شستى به آنها نشان مىدهم تا از بازگشتنم خبردار شوند . كمانش را به دوش انداخت و چند تير كه هر يك از بزرگى چون درخت جوانى بود برداشت و روانه شد . چون نزديك سپاه دشمن رسيد نگاه كرد و جاى گردان را پيدا كرد و سه تير با كمان رها كرد . وقتى شب به پايان رسيد و روز شد ، دشمنان بگفتند كاين تير زال است و بس * نراند چنين در كمان تير كس شماساس به خزروان گفت : اى دلير مرد ، اگر آن روز با مهراب مىجنگيدى اكنون نه از مهراب اثرى مانده بود نه از سپاهيانش و نه از گنجش ، و نه از زال چنين در بيم بوديم . خزروان گفت : درست است كه زال پهلوانى كم مانند است اما از آهن نيست . از او بيمى نداشته باش كه من او را حريفم . روز ديگر چون خورشيد سر زد زال ساز نبرد پوشيد . سپاهش نيز بر زين نشستند و جنگ را آماده شدند . خزروان گرز و سپر بر دست گرفت و بر زال تاختن آورد . زال كه گرز پدرش را بر دست داشت چنان بر سر حريف فرو كوفت كه زمين از خونش رنگين شد . خزروان سپر و گرزش را بر زمين افگند و گريخت . زال شماساس را به مبارزه طلبيد ، اما او خود را در ميان لشكريان پنهان كرد . زال نگاهش به گلباد افتاد . گلباد همين كه گرز دستان را ديد از بيم لرزه بر اندامش افتاد و پنهان شد . زال ديده از او برنگرفت ، كمان را به زه كرد ، وى را نشانه گرفت و بزد بر كمربند گلباد بر * بر آن بند زنجير پولاد بر ميانش ابا كوههء زين بدوخت * سپه را به گلباد دل بر بسوخت